| |
| شنبه 22 فروردین ماه سال 1388 |
|
این روزها که میگذرد روزهای خندان روزهای رنگین روزهای شاد این روزها که گذشت، روزهای بزرگ و ماندگار و بی همتای من و تو حالا می شود روزهای زیبای ما
|
|
| |
| پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386 |
|
* Atonement
شاید، هیچ آدمی هرگز
بدون پشتوانه ی حوا،
جرأت اعتراف به عشق را نداشت! |
|
| |
| سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386 |
| !life's happy ending |
و تنها هنگامی که جان سپرد با خطی خوانا و حروفی طلایی بر سنگ مزارش حک کردند:
!!!maybe, she will live happily, ever after
|
|
| |
| سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386 |
| بی ربط نگاری : نصرت خانم! |
از بین تمام خرت و پرت های ریز و درشتی که توی گرمای کرم رنگ حمام خانه ما زندگی میکنند، بیشتر از همه خاطر نصرت خانم را می خواهم. با آن ظاهر کج و معوج، انگشت های دراز و صورت استخوانی و رنگِ آبی ناهمگونش با همه چیز و همه کس با ابروهای پُر پُشت و صورت بند نینداخته و آن خال سیاه درشتی که همیشه فکر میکنم باید میداشت و حتی آن لهجه ی غریب و آمرانه اش وقتی که صاف توی چشمم زل میزند، با تحکم، که ... آی دختر، انقد وول نزن تا کارم تموم شه، پوستت ور میاد... و من که بی حرکت بنشینم و نگاهش کنم دزدکی، از زیر چشم و توی دلم هی ریز بخندم از قلقلک کف پاهایم!
نصرت خانم، سنگ پای زبر و آبی رنگ حمام مان است که از همان اولین باری که توی داروخانه دیدم چطور سمج دنبال کار میگردد، به اسدالله _ سنگ پای سیاه وزشت قبلی، که کلی فحش های آب نکشیده بلد بود و مدام زیر لبی نثار آدم میکرد _ ترجیحش دادم و خواستم که روی میله های گرم حمام جا خوش کند. نصرت خانم از آن دست موجودات زمختی است که هیچ کس از هیچ کاش سر در نمیاورد. دلیل خلقتش، اینکه از کجا آمده و یا قصد دارد چکار کند. به خیالت،یک جایی، یک قسمت پنهان از وجودش دارد و طبع لطیف و ظرافت های زنانه اش را هم همانجا، توی یک صندوق یواشکی، مابین هزار تا خورد و ریز به درد نخور و یک چارقد قشنگ گلدار قایم کرده. همیشه توی دلت حس میکنی هزار تا حرف نگفته دارد، اما نگاهش که میکنی میفهمی از آن کم حرفهایی است که جراءت نمیکنی به پر حرفی وادارشان کنی! توی برخورد اول پاک خودت را میبازی. اما همین که یک-دو بار، سرسنگین جواب سلامت را گرفتی و بد و بیراهی هم نشنیدی، اساسن نفس راحتی بیرون میدهی و حتی ته لبخندی هم مینشیند روی لبت از دلگرمی حضور قرص و محکمشان. و از دفعه ی بعد که چشمت توی چشمشان افتاد، سلام گرم تری هم میکنی حتی. وقتی هم که کارش را در سکوت و با اندک خشونت تمام کرد، از نرمی و انحنای پوستت لذت هم میبری! |
|
| |
| سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386 |
| رؤیا/پاییز/زمستان/...و دیگر هیچ! |
این روزها...حتی من هم دست از رؤیا نبافتن برداشته ام گاهی. و این شاید تنها، معجزه ی باور نکردنی پاییزی باشد دست در گریبان مرگ با نفس هایی که میشود آنها را با انگشتان دو دست شمرد که سنگینی روزگار را بر شانه های پیر وسرد زمستان می گذارد باشد که ردپای سپیدِ سبک سرانه ای، شاد و بی پروا و پر امید، روحش را به آرامشی ابدی تازه کند! |
|
| |
| چهارشنبه 7 شهریور ماه سال 1386 |
|
به شما یاد می دهیم
که چه چیزی را ندانید
و کدام خاطره ئی خوشتر است .
خواب دیدن
اینطوری که شما می بینید
اصلا به صلاح تان نیست
اشک
اینطور که شما می ریزید _ قطره قطره _
اصلا معنا ندارد.
به غلغل چشمه نگاه کنید
مگر از اندوه است !
و ما به شما یاد می دهیم
که چه رؤیاهائی چه زمان هائی خوشتر است
در صورت مردودی
البته چاره نیست
به جهنم نیز می روید .
.
پایان تنفس !
به سلول های تان برگردید .*
*محمد شمس لنگرودی |
|
| |
| چهارشنبه 30 خرداد ماه سال 1386 |
|
سرگردان شده ام انگار نمی دانم که گمشده ام یا دلم تنگ است بدجور لا به لای تمام روزهای پیچ در پیچ زندگیم دنبال خودم می گردم دنبال خودم خودم تنهای تنها...خالی خالی نفهمیدم که چطور این همه سرگردان شدم انگار که تمام تکه پاره های چسب خورده ام را که بدون حضوری، کنار هم ردیف کرده بودم، توی یک تصادف غریب از دست دادم نفهمیدم طوفان بود آن که همه را با خودش برد یا بهت بزرگی که به سنگینی یک بغض نشست توی لحظه هام تنها زمانی دانستمش که سکوتی طولانی، به درازای یک شب خیس، به خیسی یک دل خالی و تنها،از عمرش گذشته بود و من غمگین ترین سکوت عالم را توی تنهایی خودم، روی زانوی هیچکس، گریستم و از همان شب بود که سرگردان شدم انگار...
* حتی مجالی نشد که یاد خودم بیندازم عمر این خانه ی کوچکم، رسید به عدد انگشتهای یک دست...و با خودم به افتخار این روز بزرگ ضیافتی راه بیندازیم و شادی کنیم و عکس یادگاری شش در چهارمان را قاب کنیم و یک گوشه اش آویزان کنیم تا همه ببینند و لذت ببرند و به شادی روزهای چسبناک تابستانی ما غبطه بخورند!!
|
|